بیوگرافی آبراهام مازلو

آبراهام مازلو کیست؟

زندگی نامه آبراهام مازلو

 

زندگی مازلو

مازلو که از هفت فرزند خانواده اول بود، در سال 1908 در نیویورک به دنیا آمد. والدین او مهاجرانی با تحصیلات کم بودند که به ارتقای وضعیت مالی ناچیز خود امید چندانی نداشتند. پدر مازلو در 14 سالگی روسیه را ترک کرد و با پای پیاده خود را به اروپای شرقی رساند و به قدری بلندپرواز بود که توانست خود را به ایالات متحده برساند. پدر مازلو انگیزه شدید برای موفق شدن را در پسر خود القا کرد. 

کودکی مازلو

کودکی مازلو مشقت بار بود او به یک مصاحبه گر گفت: با دوران کودکی که من داشتم تعجب آور است که چرا روان پریش نشدم. در اظهاریه ای که چند سال بعد از مرگ مزلو در نوشته های منتشر نشده او برملا شد این را می خوانیم :

"خانواده ی من خانواده ای بدبخت و مادرم مخلوق وحشتناکی بود". او منزوی و ناخشنود، بدون هیچ دوست صمیمی یا والدین با محبت، بزرگ شد. پدر او گوشه گیر بود و هر از گاهی زندگی زناشویی ناخشنود خود را ترک می کرد. مازلو گفت که پدرش عاشق ویسکی و زن ها و مبارزه بود! سرانجام مازلو با پدرش آشتی کرد ولی در کودکی و نوجوانی نسبت به او فقط احساس خصومت می کرد.

رابطه ی مازلو با مادرش بدتر بود وی با نفرتی برطرف نشده نسبت به مادرش بزرگ شد و هرگز به جزئی ترین سازش با او دست نیافت. او خرافاتی بود و مازلو را به خاطر جزئی ترین خلافکاری فوراً تنبیه می کرد. او مازلو را تهدید می کرد که خداوند بدرفتاری وی را تلافی خواهد کرد. مادر مازلو به او محبت نمی کرد و نسبت به وی بی اعتنا بودو آشکارا از خواهر و برادران کوچکترش جانبداری می کرد. یک روز که مازلو دو بچه گربه را به خانه آورد ، مادرش سر آنها را به دیوار کوبید و آنها را کشت. مازلو هرگز برخورد او را با خودش نبخشید و زمانی که مرد از شرکت کردن در مراسم تدفین وی خودداری کرد. این تجربه نه تنها بر زندگی عاطفی، بلکه بر کار او در روانشناسی تأثیر گذاشت.

مازلو و جبران

 

مازلو در کودکی تصور می کرد با دیگران فرق دارد. او از هیکل لاغر و بینی بزرگ خود خجالت می کشید و به یاد می آورد که سالهای نوجوانی اش مملو از عقده ی حقارت بودند. مازلو به یک مصاحبه گر گفت: من در این دنیا کاملا تنها بودم. احساس می کردم عجیب و غریبم. این واقعا در خون من بود، احساس بسیار عمیقی که اشکالی در من وجود دارد. هر گز احساس نکردم که برتر هستم. فقط یک عقده ی حقارت بزرگ و دردناک در من وجود داشت. او در جای دیگری نوشت: سعی کردم چیزی را که نقص بزرگی بود با هدایت کردن رشد خودم در مسیر موفقیت های ورزشی جبران کنم. بنابراین مردی که بعدها به نظریه آلفرد آدلر علاقمند شد از چند جهت نمونه ی زنده ی مفهوم جبران احساسهای حقارت آدلر بود. وقتی تلاشهای مازلو برای جبران کردن و به شهرت و پذیرش رسیدن به عنوان ورزشکار با شکست روبه رو شد، به کتاب ها روی آورد. کتابخانه، زمین بازی کودکی و نوجوانی او در مطالعه و تحصیل ، راه خروج از محله ی فقیرنشین و تنهایی شد. خاطرات قدیمی مازلو مهم هستند زیرا سبک زندگی او را نشان می دهند. زندگی داشن پژوهی که او برای خودش درست کرد. او به یاد آورد که صبح زود به کتابخانه ی محله می رفت و روی پلکان آن منتظر می ماند تا درها باز شوند. معمولاً یک ساعت قبل از شروع کلاسها وارد مدرسه می شد و معلم به او اجازه می داد در کلاس خالی بنشیند و کتاب هایی را که به او امانت داده بود بخواند. با اینکه نمره های او متوسط بودند، ولی برای کسب پذیرش در سیتی کالج نیویورک کفایت می کردند او در طول ترم اول در یک درس رد شد و در پایان سال اول مشروط شد، ولی با پشتکاری که نشان داد نمراتش بهبود یافتند. او به درخواست پدرش تحصیل در رشته ی حقوق را شروع کرد ولی بعد از دو هفته نتیجه گرفت که این رشته را دوست ندارد. چیزی که او واقعاًدوست داشت انجام دهد مطالعه همه چیز بود.

خودشکوفایی و مازلو

میل به یادگیری مازلو با دلبستگی او به دخترعمویش برتا همراه بود. طولی نکشید که او خانه را ترک کرد، ابتدا برای رفتن به دانشگاه کرنل و بعد به دانشگاه ویسکانسین، جایی که برتا به او ملحق شد. زمانی که آنها ازدواج کردند مازلو 20 ساله و برتا 19 ساله بود. این وحدت احساس تعلق پذیری و هدف داشتن را در مازلو ایجاد کرد. او بعدها گفت که زندگی، معنای چندانی برای او نداشت تا اینکه با برتا ازدواج کردو تحصیلات خود را در ویسکانسین آغاز نمود. او قبلا در دانشگاه کرنل درسی را در روانشناسی گرفته و آن را مزخرف و بی روح یافته بود. با این حال او در ویسکانسین با روانشناسی رفتارگرای جان بی. واتسون ، رهبر انقلابی که روانشناسی را علم رفتار کرده بود، آشنا شد. مازلو مانند خیلی از افراد در دهه1930 به وجد آمد و باور کرد که رفتارگرایی می تواند تمام مشکلات جهان را حل کند. آموزش او در روانشناسی تجربی، مطالعه در مورد تسلط و رفتار جنسی در نخستی ها را در برداشت این گام بزرگی از این نوع پژوهش در چارچوب رفتارگرایی به سمت تفکر روانشناسی انسانگرا بود. چند عامل تأثیر گذار، این تغییر عمیق را در تفکر او ایجاد کردند. ائ عمیقا ً تحت تأثیر جنگ جهانی دوم و تولد اولین فرزندش قرار گرفت او درباره این بچه گفت: من از این راز و احساس واقعا کنترل نداشتن مبهوت شدم. من قبل از این ها احساس می کردم کوچک و ضعیف و نالایقمو می خواهم بگویم هر کسی که بچه ای داردنمی تواند رفتارگرا باشد.

مازلو و دانشگاه

مازلو در سال 1934 دکترای خود را از دانشگاه ویسکانسین گرفت و به نیویورک برگشت، ابتدا برای دستیاری فوق دکترا تحت نظارت ادوارد ثرندایک در دانشگاه کلمبیا و بعدا برای تدریس در کالج بروکلین. مازلو چند آزمون هوش و آزمونهای استعداد علمی را انجام داد و نمره هوشبهر 195 گرفت که ثرندایک آن را در دامنه ی نبوغ توصیف کرد. ابتدا مازلو شگفت زده شد، ولی طولی نکشید که این کشف را پذیرفت و از آن پس آن را نوعی پیروزی دانست. مازلو از سال 1951 تا 1969 در دانشگاه براندیز واقع در ماساچوست تدریس کرد. کمک هزینه ای اهدایی وی را قادر ساخت به کالیفرنیا نقل مکان کند تا براساس روانشناسی انسان گرا روی فلسفه سیاست، اقتصاد، اخلاق کار کند. او در روانشناسی و در بین عامه ی مردم شخصیت محبوبی شد. او جوایز و افتخارات متعددی کسب کرد و در سال 1967 به ریاست انجم روانشناسی آمریکا برگزیده شد.

پایان مازلو

مازلو در اوج شهرت به انواع بیماریها از جمله اختلالات معده، بی خوابی، افسردگی و بیماری قلبی مبتلا شد با وجود این ضعف های جسمانی روزافزون خود را به تلاش بیشتر واداشت تا با هدف انسانی کردن روانشناسی دست یابد. او در مصاحبه ای گفت: احساس می کنم محدودتر می شوم. من بازیها و شعر و شاعری را کنار گذاشته و روابط دوستی تازه ای برقرار کرده ام. کارم را خیلی دوست دارم و به قدری جذب آن شده ام که هر چیزی دیگری کوچکتر و کوچکتر به نظر می رسد. مازلو در سال 1970 در اثر حمله قلبی درگذشت حمله ای که هنگام دور آهسته دور استخر به او دست داد این ورزش را متخصص قلب به او توصیه کرده بود!